الشيخ البهائي العاملي

73

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

فرخنده شبى بود كه آن خسرو خوبان * افسوس كنان لب بتبسم شكرآميز از راه وفا بر سر بالين من آمد * وز روى كرم گفت كه اى دلشده برخيز از ديده‌ى خونبار نثار قدم او * كردم گهر اشك من مفلس بىچيز چون رفت دل گمشده‌ام گفت بهائى * خوش باش كه من رفتم و جان گفت كه من نيز ! * * * بيابان طلب پاى اميدم بيابان طلب گم كرده‌ام * شوق موسايم سر كوى ادب گم كرده‌ام باد گلزار خليلم شعله دارم در بغل * ناله‌ى ايوب در دم راه لب گم كرده‌ام مىكند زلفت منادى بر در دلها كه من * گوهر خورشيد در دامان شب گم كرده‌ام گوهر يكتاى بحر دودمان دانشم * ليكن از ننگ سرافرازى لقب گم كرده‌ام اى بهائى تا كه گشتم ساكن « 1 » صحراى عشق * 1050 در ره طاعت سر راه طلب گم كرده‌ام مظهر انوار شهود من آينه‌ى طلعت معشوق وجودم * از عكس رخش مظهر انوار شهودم

--> ( 1 ) - نخ : سالك